تفسير عرفاني «لا فَرْقَ‏ بَيْنَكَ‏ وَ بَيْنَها إِلَّا أَنَّهُمْ‏ عِبادُكَ‏ وَ خَلْقُكَ‏» در دعاء رجبية
9 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

موضوع: تفسير عرفاني «لا فَرْقَ‏ بَيْنَكَ‏ وَ بَيْنَها إِلَّا أَنَّهُمْ‏ عِبادُكَ‏ وَ خَلْقُكَ‏» در دعاء رجبية


كلمات كليدي : وحدت وجود - مقامات أولياء - نسبت حق و خلق - شناخت أئمه 

جمله «لا فَرْقَ‏ بَيْنَكَ‏ وَ بَيْنَها إِلَّا أَنَّهُمْ‏ عِبادُكَ‏ وَ خَلْقُكَ‏‏» بخشي از دعاي رجبيه است كه از سوي حضرت حجت (عج) بدست محمد بن عثمان در توقيعي انتشار يافت؛ ترجمه اين فراز اين است كه : خدايا فرقي بين تو و واليان أمر تو نيست جز اين كه واليان أمرت، عبد تو و مخلوق تو‌ هستند».

توضيح عرفاني اين فراز وابسته به بيان يك مقدمه است و آن، اينكه «وجود»، يگانه است و منحصر در وجود خدا است؛ زيرا حقيقت «وجود» (كه مقيد به هيچ قيدي و مشروط به هيچ شرطي نباشد) يا واجب الوجود بالذات است يا امكام عدم و نيستي دارد.

احتمال دوم باطل است؛ زيرا اگر حقيقت «وجود» امكام عدم داشته باشد لازم مي‌آيد كه هر وجودي و از جمله وجود خداوند امكان عدم داشته باشد زيرا حكم هر حقيقتي به همه افرادش سرايت مي‌كند؛ بنابراين اگر حقيقت «وجود»، امكان عدم داشته باشد وجود خداوند هم كه فردي از همين حقيقت است، امكان نيستي دارد و ممكن العدم خواهد بود؛ و اين به معني انكار موجوديت واجب الوجود بالذات است و به الحاد و بي‌خدائي منجر مي‌گردد؛ بنابراين بايد پذيرفت كه حقيقت «وجود»، واجب الوجود بالذات است.

از سوئي براهين توحيد ذاتي، اثبات مي‌كند كه واجب الوجود بالذات هيچ تعددي ندارد بنابراين تا اينجا روشن شد كه حقيقت «وجود» كه همان واجب الوجود بالذات است، هيچ تعددي و كثرتي ندارد؛ و منحصر در وجود خدا است.

لازمه‌ي درستي اين مقدمه اين است كه هر موجود ديگري در عالَم، وجودش عاريه‌اي و مجازي است يعني اين وجود خدا است كه بالعرض به او انتساب يافته است نه اين كه وجود ديگري باشد در كنار وجود خدا؛ بلكه فقط يك وجود، محقق است كه حقيقتا به خدا تعلق دارد و بگونه مجازي و عاريه‌اي به ديگري انتساب و تعلق دارد؛ بنابراين وجود «ولاة الأمر» همان وجود خداوند است كه بگونه‌ي مجازي و عاريه‌اي به أئمه انتساب دارد و تعلق گرفته است؛ لذا در اين دعا، در مقام مناجات با خدا، به خدا خطاب مي‌كنيم و مي‌گوييم: «لا فَرْقَ‏ بَيْنَكَ‏ وَ بَيْنَها» خدايا، فرقي بين وجود تو و وجود «ولاة الأمر» نيست؛ در اينجا فقط يك وجود است كه به خدا و به أئمه تعلق دارد؛ منتهى انتسابش به خدا، حقيقي است؛ و انتسابش به أئمه، مجازي و عاريه‌اي است؛ مثل لباسي است كه مالك عبد به عبدش داده است كه در اين جا آن عبد خيال مي‌كند كه مالك آن لباس شده حال آن كه عبد و هر چه دارد مال مالك عبد است نه مال عبد (العبد و ما في يده كان لمولاه)؛ و چون «ولاة الأمر» حقيقتاً مالك وجودي نيستند در ادامه عبارت آمده است «إِلَّا أَنَّهُمْ‏ عِبادُكَ‏ وَ خَلْقُكَ» يعني گرچه همان وجود خدا به شما نيز انتساب دارد ولي اين تفاوت هست كه «ولاة الأمر» مالكيتشان به آن وجود يگانه همانند مالكيت بندگان است نسبت به مالي كه در اختيار آنها قرار داده مي‌شود، كه حقيقتاً مالك مالي نمي‌گردند؛ ولي مالكيت خدا حقيقي است.

ممكن است اشكال شود كه طبق تحليل و تفسير فوق، همه موجودات امكاني وجودشان همان وجود خدا است كه بگونه‌ي مجازي و عاريه‌اي به آنها انتساب ياقته است؛ پس عدم فرق در وجود، به أئمه اختصاص ندارد؛ ولي ظاهر اين است كه در اين فراز دعا اين عدم فرق را به أئمه اختصاص مي‌دهد؛ پس اين تفسير پذيرفته نيست.

جواب اين است كه گرچه مسئله عدم فرق در وجود، به وجود أئمه اختصاص ندارد بلكه همه موجودات امكاني به همان وجود يگانه حق موجودند كه به صورت عاريه‌اي به آنها انتساب يافته است اما انتساب وجود حق به موجودات يكسان نيست بلكه بين وجود «ولاة الأمر» و سايرين اين تفاوت هست كه اين وجود عاريه‌‌اي در قوس نزول  ابتداء به «ولاة الأمر» انتساب يافته و سپس بواسطه أئمه به ديگران تعلق مي‌گيرد؛ مثل تصوير واحدي كه به ترتيب از آينه‌اي به آينه ديگري منتقل مي‌شود؛ و در قوس صعود نيز كه رجوع إلي الله شكل مي‌گيرد ابتدا وجود عاريه‌اي ديگران به وجود ائمه بازگشته و در نهايت در پرتو رجوع وجود «ولاة الأمر» به وجود خداوند، ديگران به رجوع إلى الله نائل مي‌شوند.

دليل و سند اين دعاوي، جملات بعدي است كه فرمود : «فَتْقُها و رَتْقُها بِيَدِكَ، بَدْؤُها مِنْكَ وَ عَوْدُها إِلَيْك...‏»؛ فتق يعني انشقاق و متفرق شدن، كه كنايه از حركت شيء از وحدت به كثرت است؛ و رتق عكس فتق است يعني جمع شدن متفرقات، كه كنايه از حركت شيء از كثرت به وحدت است؛ در اين فراز خطاب به خدا مي‌گوييم «فَتْقُها و رَتْقُها بِيَدِكَ» فتق و رتق وجود «ولاة الأمر» بدست تو است؛ يعني حركت، هم از وحدت به كثرت؛ و هم از كثرت به وحدت، در مورد وجود «ولاة الأمر» بدست تو است؛ و واسطه‌اي بين تو و آنان نيست؛ هم در قوس نزولي، آنان بدون واسطه ديگران وجودشان را از وجود حق، به عاريت مي‌گيرند؛ و هم در قوس صعودي، آنان بدون واسطه ديگران وجودشان در وجود حق، فاني مي‌گردد؛ و نياز ندارند كه ابتدا در وجود ديگري فاني شوند و سپس با فنا آن ديگري در حق، به فنا در حق نائل گردند؛ بر خلاف ساير موجودات كه فتق و رتق‌شان هر دو به واسطه‌ ديگري است .

همين فحوا در جمله بعد نيز هست كه مي‌گويد : «بَدْؤُها مِنْكَ وَ عَوْدُها إِلَيْك» يعني در قوس نزولي، شروع وجود «ولاة الأمر» از خدا است و از ناحيه خداوند، اول وجود به آنها عاريت داده مي‌شود نه اين كه از ديگران بگيرند لذا مي‌گويد : «بَدْؤُها مِنْكَ»؛ و در قوس صعودي نيز بازگشت وجود أئمه به وجود خدا است نه اين كه وجودشان اول به ديگراني رجوع كرده و بعد با رجوع و عود آن ديگران به خدا، به وجود خدا برگردنند لذا مي‌گويد «عَوْدُها إِلَيْك» بر خلاف ديگران كه همه با واسطه‌اند.

حسين عشاقي