برهانهاي توحيد وجودي (1) : برهان بر اساس وجود لابشرطي بودن حقيقت حق
8 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


برهانهاي توحيد وجودي (1): برهان بر اساس وجود لابشرطي بودن حقيقت حق

كلمات كليدي : توحيد وجودي - وحدت وجود - خدا شناسي- وجود لابشرط


حقيقت حق، همان وجود لابشرطي است كه از هر خصوصيتي رها است و گرنه ذاتش مركب از اصل طبيعت وجود و خصوصيتي مي‌شود كه به امكان او منتهي مي‌شود؛ پس حقيقت خداوند همان وجود است بدون تقيد به هر قيدي و شرطي؛ و بنابراين هر چه وجود باشد بايد مصداق همين حقيقت واجب الوجودي باشد؛ چون افراد هر حقيقتي از سنخ همان حقيقت‌اند؛ و ازين‌رو تكثر وجود به تكثر واجب منتهي مي‌گردد؛ بنابراين وجود منحصر در وجود خداوند است.

اين برهان متخذ از حديثي است كه از امام صادق رسيده است كه در ادامه به بيان آن حديث مي‌پردازيم.

«عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِيقِ حِينَ سَأَلَهُ مَا هُوَ قَالَ هُوَ شَيْ‏ءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي شَيْ‏ءٌ إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمٌ وَ لَا صُورَة» (صدوق، التوحيد، ص 104؛ كليني، الكافي، ج 1، ص 83)

بيان اين حديث اين است كه پرسش سائل از امام پرسش از چيستي و ماهيت خداوند است؛ او مي‌پرسد «مَا هُو» خداوند چيست؟ بنابراين پاسخ امام، بيان چيستي خداوند است؛ و حقيقت و ذات خداوند را تعريف مي‌كند؛ و حاصل اين تعريف اين است كه «أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ» او شيئي است كه به حقيقت شيئيت، شيء است؛ روشن است تعريف هر حقيقتي بايد مانع اغيار باشد؛ بنابراين طبق اين تعريف بايد گفت كه هيچ موضوعي جز خدا شيء حقيقي نيست؛ و گرنه لازم مي‌آيد كه اغيار در تحت تعريف خداوند مندرج باشند كه چنين چيزي پذيرفته نيست؛ علاوه بر اين كه اگر ساير موضوعات نيز مثل خداوند شيء حقيقي باشند در اين صورت شيئيت حقيقي بين ذات حق و ساير حقائق امكاني مشترك مي‌گردد و لازم است خداوند با قيدي اضافه بر اصل شيئيت از ساير اشياء حقيقي ممتاز گردد؛ در اين صورت حقيقت خداوند مركب مي‌گردد از يك مابه‌الاشتراك كه بين خدا و ديگران مشترك است، و يك مابه‌الامتيازي كه خدا را ساير اشياء حقيقي متمايز مي‌سازد؛ و لازمه‌ي اين تركب، وابستگي ذات حق به اجزاء است؛ و لازمه‌‌ي آن، ممكن بودن ذات حق است كه آشكارا محال و باطل است؛ بنابراين حقيقت و ماهيت خداوند هيچ قيد اضافه بر «شيء حقيقي» ندارد؛ و ازين‌رو اگر ما ساير موضوعات را شيء حقيقي بدانيم لازم مي‌آيد كه همه آنها مصداقي از تعريف خداوند باشند؛ كه اين خود به شرك ذاتي و چند خدائي بلكه به بي‌نهايت خدائي منجر مي‌گردد؛ زيرا وقتي تعريف ذات خداوندي بر چيزي صادق بود بايد آن مصداق را كه مطابَق تعريف خداوند قرار گرفته است، مصداق واقعي خدا دانست؛ و روشن است در اين صورت همه آن موضوعاتي كه ما آنها را شيء حقيقي مي‌دانيم بايد خدا باشند؛ و اين همان التزام به چند خدائي است بلكه اين، به ساير شرك‌ها نيز منجر مي‌گردد؛ زيرا خداوند با همين تعريف خدا بودنش، لايق معبوديت است و طبق فرض، ما همان تعريف را براي ديگران نيز پذيرفته‌ايم و لازمه‌اش آن است كه همانگونه كه خدا معبود حقيقي است ساير اشيائي كه همين تعريف را براي آنها پذيرفته‌ايم لايق معبوديت باشند؛ و نيز در مورد ساير اختصاصيات حق كه ثبوت آنها براي اغيار به نوعي از شرك منجر مي‌گردد مثل توحيد در ربوبيت، توحيد در خالقيت، توحيد در ملك و فرمانروائي و غير آنها همين اشكال جاري است «سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَصِفُون».

حسين عشاقي