بساطت خداوند به مثابه‌ي حكم او
9 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان


بساطت خداوند به مثابه‌ي حكم او :

كلمات كليدي : بساطت خداوند - حكم ناپذيري ذات حق 

از احكام ديگري كه براي ذات حق در فلسفه‌هاي رايج مطرح گرديده است بساطت است (ابن‌سينا، التعليقات ص 33؛ الشهرزورى‏، الشجرية الالهية ص 266؛ صدرا الأسفار ج 6 ص 100)؛ فيلسوفان بساطت را به مثابه يك حكم بر ذات حق حمل ميكنند و مي‌گويند ذات حق، بسيط است؛ يعني ذات حق اين چنين است كه از هيچ نحوه اجزاء تركب نيافته است، نه از اجزاء خارجي مثل ماده و صورت، نه از اجزاء تحليلي مثل جنس و فصل، و نه از اجزاء مقداري مثل نصف و ربع، و نه از هيچ اجزاء ديگري كه به‌گونه‌اي در ذات حق تركب پديد آيد؛ زيرا هر گونه تركب ذات از اجزاء به امكان ذات حق منجر مي‌گردد.

اين ادعا، يعني اين كه بساطت از احكام ذات حق باشد، نيز قابل تأمل است؛ زيرا در اينجا دو احتمال وجود دارد؛ يا بساطت يك امر سلبي است يا ثبوتي؛ يعني منظور از بساطت ذات حق يا همان سلب تركب از ذات حق است، يا منظور از آن، حيثيتي است مقابل تركب كه به عنوان حكمي از احكام ذات حق  بر ذات حق حمل مي‌گردد؛ و عدم تركب لازمه آن است. 

در صورت اول، گزاره به ظاهر اثباتي «ذات حق، بسيط است» واقعا به معني «ذات حق، مركب نيست» خواهد بود؛ يعني گزاره، واقعا سلبي است كه صرفا به‌لحاظ لفظي شكل اثباتي دارد؛ و در صورت دوم گزاره مذكور واقعا نيز اثباتي است، و حيثيتي مقابل تركب، بر ذات حق حمل مي‌شود؛ گرچه اين حيثيت محمول، لازمه‌اي عدمي (عدم تركب) دارد.

در هر صورت اين ادعا كه بساطت از احكام ذات حق باشد، باطل است؛ زيرا :

اگر گزاره «ذات حق، بسيط است» واقعا سلبي و به معناي «ذات حق، مركب نيست» باشد، در اين صورت در گزاره مفروض، از ذات حق، سلب حكم مي‌شود، نه اثبات حكم (= عارض ذاتي)؛ زيرا گزاره‌هاي سالبه سلب حكم‌اند، نه حكم به سلب؛ بنابراين در اين فرض گرچه گزاره درست است، اما براي ذات حق حكمي (= عارض ذاتي) تحقق نيافته  است. 

و اگر گزاره «ذات حق، بسيط است» واقعا اثباتي باشد، و «بسيط» به عنوان حيثيتي مقابل مركب (در انقسام ماهيت به دو قسم بسيط و مركب) بر ذات حق حمل ‌شود؛ در اين فرض اگر ذات حق به‌حسب همان مرتبه ذات، مصداق عنوان «بسيط» باشد گزاره باطل است؛ زيرا «بساطت» به معناي مفروض، حيثيتي است مقابل «تركب»؛ و بنابراين حقيقتي است محدود و متعين، و متمايز از سائر حقائق؛ و روشن است ذات اطلاقي حق كه از هر تقيدي رها است، و هيچ محدوديتي ندارد، ممكن نيست مصداق حقيقي حيثيتي محدود و متعين باشد؛ و گرنه ذات حق هم محدود خواهد بود.

و اگر خداوند در مرتبه متأخر از ذاتش، مصداق عنوان «بسيط» باشد، يعني حيثيت بساطت، به ذات حق لحوق داشته باشد، در اين صورت اگر ذات حق در بسيط بودنش به حيثيتي تقييدي نياز داشته باشد، (چنانكه مسئله اين چنين است، اگر بسيط و مركب دو قسم متقابل براي ماهيت باشد، كه درين صورت بساطت نيازمند به مابه‌الامتيازي است تا حقيقتش منعقد و سپس بر ذات حق حمل گردد)، در اين فرض اسناد «بسيط» به خود ذات حق، اسنادي مجازي و الى غير‌ماهوله است؛ زيرا در اين فرض، ذات حق خودش موضوع عنوان «بسيط» نيست؛ بلكه او بخشي از موضوع اين عنوان است، و اسناد وصف مربوط به كل، به جزء، اسنادي مجازي و الى غير‌ماهوله است؛ و در اسناد مجازي صحت سلب هست؛ بنابراين ذات حق اصلا «بسيط» نيست، حال آن كه فرض اين بود كه در مرتبه متأخر «بسيط» باشد، اين خلف فرض است. 

و اگر ذات حق در بسيط بودنش به حيثيت تقييدي نياز نداشته باشد در اين صورت اسناد «بسيط» به ذات حق، در مرتبه خود ذات است و بايد خداوند در مرتبه ذاتش بسيط باشد؛ چون طبق فرض بسيط بودن او وابسته به حيثيت تقييدي و چيزي بيروني نيست؛ ولي در اين صورت مسئله به شق قبل رجوع مي‌كند كه بطلانش به‌خاطر لزوم محدوديت ذات حق، اثبات شد؛ بنابراين اگر «بسيط» يك حيثيتي باشد مقابل مركب، چنين محمولي از احكام ذات حق نخواهد بود، نه در مرتبه ذاتش، و نه در مرتبه متأخر از ذات؛ پس روشن شد كه ذات حق همانگونه كه مركب نيست، بسيط نيز نيست.

حسين عشاقي